اینجوریم میگن دعای بقیه در حق دیگران
میگیره این شبا که میرین روزه واسه من
خیلی دعا کنین خیلی دعاکنین
نه همان نقش نمایی که دلت می خواهد
تو در این بین فقط می بافی
نقشه ار قبل مشخص شده است
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار قالی بافته ات رانخرند
خوب بباف
سلام دوستان گلم احوالتون چطوره خوبین
امروز دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا از فردا هم که باید بریم دانشگاه خیلی ناراحتم
امروز تولدم بود اما هیچ کس رو نداشتم بهم تبریک بگه حتی خانوادم خیلی سخته کسی دوست نداشته باشه مجبور باشی مثل یه مرد زندگی کنی اما من خدا رو دارم جای تمام نداشته هامه این قدر خوبم که خدا از افریدنم ناراحت نباشه همین بسه.خداااااااااایا شکرت
سیل
اضطراب رسیدن داشت.
شاید اگر آرامش داشت دریا میشد!!!
چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه ارادهی دوست نداشتن
و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن
و مدام شعر عاشقانه میخوانند
و تراژدی غمانگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرفها همین است وهمهی دردها همین جا است.
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.»
دکتر شریعتی
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که
ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به
فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی
که خوب تولستویرا فحش مالی کرد ،تولستوی
کلاهش را از سرش برداشت و ...محترمانه
معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد
و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت :
شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید
که به من مجال این کار را ندادید!!!
همیشه عاشق آدمهایی باش
که قلب بزرگی داشته باشند تا مجبور نباشی
برای ورود به قلبشان خودت را کوچیک کنی
همیشه همه بهم می گفتن عشق یکی دو روزه سریع در دل انسان ریشه می اندازه سریع هم از دل انسان می ره واقعا جالبه برام که چرا من اینجوری نیستم من عاشق یه ادم بودم و هستم اما او نمی دونه چون بچه هست خیلی بچه هست همه چیز دنیا رو با مذهب قاطی کرد معنی عشق رو نفهمید به همین خاطر به خاطر رفتار زشتش بخشیدمش اما این عشق تو وجودم موند اون دیگه نیست اما دلتنگیش همیشه هر دقیقه هر ثانیه همراه من هست و نمی تونم فراموششش کنم این احساس باعث شده من به کاینات به دید عشق و دوست داشتن نگاه کنم دیگه بدجنسی نمی کنم همه ی ادما رو دوست دارم به خونوادم عشق می ورزم هر مشکلی برام پیش میاد فقط با خدا حرف میزنم به همه محبت می کنم این باعث شد بدونم عشقای بالاتری توی این دنیا هست که باید بهشون بها بدیم وتونستم از یک عشق بی هدف به کاینات روحی دست پیدا کنم که واقعا قشنگه برام خدایا ممنونم ازت شاید یه چیزو از دست داده باشم اما چیزای بهتری بدست اواردم که اون در مقابلشون صفر هست خدایا دیگه از اون عشقا سر راهم قرار نده تو بهترین هستی معبود من.......................................................................................................................................
نشانه های قحطی در ایران !!!!!!!
اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم. سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.
صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت،بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد،خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.
روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود.
همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد!
یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.
از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا...
و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...
ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ...
برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود كتابها نوشت...
خلاصه اینكه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.
فقط كافیه یك ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست اونوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم
هركس تنها به فكر خویش است، به فكر تن خویش!
قحطی امروز قحطی انسانیت است؛
قحطى اخلاق است؛ ...... قحطی همدلی؛
قحطى رأفت؛ ....... قحطی عشق؛
که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمسش می کنیم . خدای من . کجاست او!
روي اين خاكي خون آلوده
همگان درپي تكرار سكوتي مشكوك
بي امان خاطرشان را به سياهي بردند
تن به افيون سياهي دادند
روي اين خاكي آغشته به درد
ساكنانش همه بغض آلودند
پنجره ها بسته ،همگان ديده به شب دوخته اند
دل از اين خاطره ها سخت گرفت
كاش اين حادثه ها راست نبود
روزگار هر چه كه مي خواست نبود
دل من حرفي اگر داشت كنون
بر دهانش مهر خاموشي زدم
حرف بيهوده درين خاك نزن
من به دل گفتم و مشتي به دل خاك زدم
همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست.

از خود گذشتگی و ایثار خود تلقی می کنند در حالیکه عین خودپرستی و بی تقوایی
است. " آنانکه مادینگی را می پرستند مرید شیطانند." قرآن-
فقط مردی می تواند ولایت الهی خود را القاء کند که بر شهوت بارگی خود مسلط باشد
و اراده الهی خود را به پای عورت قربانی نکند و اینست تقوا و ایثار مرد در حق زنش. بدان!
عقلتان پاک ببازد و جانتان تازه گردد .
نمی دانم به چه صورت دیدمش :آنی در صورت طفل شیر خواره ای ،
آنی در صورت صنم زیبا و پری روئی ،
و آنی در صورت پیر زالی ، به پیری ھزاران ھزار سال ، به پیری آدم ،
و آنی به صورت « من »
وآنی ھیچ نبود و جز من کسی نبود .
***********
آیا است ، است ؟
آیا ھرگز گل یاس از عطر خویش سر مست شده است ؟
آیا ھرگز خشخاش از مخدّر خویش نشئه گشته است ؟
آیا ھرگز فوتونھای نور بر خویش تابیده است ؟
آیا ھرگز بوته توت فرنگی میوه خویش را چشیده است ؟
آیا ھرگزعصبھای بینائی ، خویش را دیده است ؟
آیا ھرگز سلولّھای مغز انسان به خویش فکر کرده است ؟
شیخ جعفرشوشتری روزی بالای منبر نشست و گفت: الان که از منزل به مسجد میآمدم، بین راه چهارپایی را دیدم باری سنگین بر دوشش گذاشته بودند، آن زبانبسته نفسزنان آن بار سنگین را میکشید و میبرد، دلم به حال آن حیوان سوخت، همچنان به او نگاه میکردم تا مقابل خانهای رسید و بار از دوشش برداشتند. او که نفسی راحت کشید، نگاهی به من کرد، دید من با ترحم به او نگاه میکنم. به من گفت: ای شیخ برو به حال زار خودت گریه کن! من که با هر زحمتی بود بارم را به مقصد رساندم و راحت شدم، اما تو با این کولهبار سنگین گناهان کی و چگونه به مقصد خواهی رسید تا راحت شوی؟!
آنگاه فرمود: آری ای مردم، این الاغ است که وقتی کنار یک نهر آب میرسد و میبیند که نمیتواند از آن عبور کند، قدم از قدم برنمیدارد اما تو ای انسان کنار جهنم سوزان میرسی بیپروا جلو میروی، آن حیوان خود را به آب نمیزند اما تو خود را به آتش میزنی.
![]()
اگربه کسى تنه بزنیم،میگوییم ببخشید،تخم مرغى ازدست مامى افتدومیشکند،ناراحت میشویم،اگرکفشى ازماگم شود،مدام دنبالش میگردیم،ولى خودمان گمشده ایم،هستى ماگم شده،نعمتهاى حق راگم کرده وهیچ باکى نداریم واین گم کردنهاراجزءبدهکاریهاوباختهاى خودبه حساب نمى آوریم.
))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ((
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟((
خدا جواب داد :
)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((




نميدانم زندگي چيست؟ اگرزندگي شكستن سكوت است كه من سكوت